سنگ صبور
دلها
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام ! عاقبت بر عشق من خندیدو رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دیدو رفت. عاقبت سنگی ترین دل نیز عاشق می شود. یک انسان یا باید بماند یا برود. و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست! تنها نرو این راه رفتن نیست دنیای توچیزی به جزمن نیست توازخودت چیزی نمیدونی تنها نرو، تنها نمیتونی میری که با فکر توتنهاشم میری که من درد خودم باشم توآخرراهو نمیدونی تنها نرو ،تنها نمیتونی من حال این روزاتو میدونم چیزی نگو ،چشماتو می خونم این جاده تا وقتی نفس داره ، چشماشو ازتوبرنمیداره من ازهوای جاده دلگیرم، از فکرشم دلشوره میگیرم این آیینه توفکرشکستن نیست باور کن این صورت من نیست دستاموبااحساس تو بستم، من بی نهایت با توهم دستم تا جاده میره سمت بیراهه گم کن منو این آخرین راهه قاصدک هان چه خبر آوردی ؟ از کجا و از که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نيست مرا نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری برو آنجا که ترا منتظرند برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويند ، که دروغی تو دروغ که فريبی تو فريب قاصدک هان ، ولی آخر ايوای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام ، آيا کجا رفتی آی ، راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟ طمع شعله نمی بندم خردک شوری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند . بال بگشا اي دوست در شبان غم تنهايی خويش عابد چشم سخنگوی توام من در اين تاريکی من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوی توام. گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بی پايان جنگل عطرآلود. شکن گيسوی تو موج دريای خيال. کاش با زورق انديشه شبی از شط گيسوی مواج تو ، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم. کاش بر اين شط مواج سياه همه عمر سفر می کردم.
وصل تو به هر جهت که جویند خوشست
روی تو به هر دیده که بینند نکوست
نام تو به هر زبان که گویند خوشست.
تا به پرواز آييم
آسمان چشم به راه من و توست
و افق سرشار از
سرخي شعله آه من و توست
نازنين هم قفسم مي داني
زندگي چند صباحي به قفس ماندن نيست
زندگي بودن نيست
يک طرف ماندن و آسودن نيست
شوق پرواز و صعود
بارش ابر نگاه من و توست
خيز تا بال و پري بگشاييم
اوج گيريم به جايي که در آن
بال در بال ملائک ساييم
آسمان چشم به راه من و توست

| Design By : Night Skin |


