تبليغاتX
سنگ صبور


سنگ صبور

دلها

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام ! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:42 توسط باران| |

راه تو به هر روش که پویند خوشست
وصل تو به هر جهت که جویند خوشست
روی تو به هر دیده که بینند نکوست
نام تو به هر زبان که گویند خوشست.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:20 توسط باران| |

سیب سرخی را به من بخشیدورفت

عاقبت بر عشق من خندیدو رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دیدو رفت.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:10 توسط باران| |

عاقبت یک روزمغرب محومشرق می شود

    عاقبت سنگی ترین دل نیز عاشق می شود.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:16 توسط باران| |

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود.

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است.

و دریغ که راه سومی هم نیست!

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:16 توسط باران| |

 

تنها نرو این راه رفتن نیست

دنیای توچیزی به جزمن نیست

توازخودت چیزی نمیدونی

تنها نرو، تنها نمیتونی

میری که با فکر توتنهاشم 

میری که من درد خودم باشم

توآخرراهو نمیدونی

تنها نرو ،تنها نمیتونی

من حال این روزاتو میدونم

چیزی نگو ،چشماتو می خونم

این جاده تا وقتی نفس داره ، چشماشو ازتوبرنمیداره

من ازهوای جاده دلگیرم، از فکرشم دلشوره میگیرم

این آیینه توفکرشکستن نیست

باور کن این صورت من نیست

دستاموبااحساس تو بستم، من بی نهایت با توهم دستم

تا جاده میره سمت بیراهه

گم کن منو این آخرین راهه

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:53 توسط باران| |

زندگی آنقدر ابدی نیست

که خوب تر بودن را برای فردا بگذاریم.   

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:56 توسط باران| |

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

 

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

 

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:55 توسط باران| |

بال بگشا اي دوست
تا به پرواز آييم
آسمان چشم به راه من و توست
و افق سرشار از
سرخي شعله آه من و توست

نازنين هم قفسم مي داني
زندگي چند صباحي به قفس ماندن نيست
زندگي بودن نيست
يک طرف ماندن و آسودن نيست
شوق پرواز و صعود
بارش ابر نگاه من و توست

خيز تا بال و پري بگشاييم
اوج گيريم به جايي که در آن
بال در بال ملائک ساييم
آسمان چشم به راه من و توست
   

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:19 توسط باران| |

در شبان غم تنهايی خويش                                      

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:55 توسط باران| |


Design By : Night Skin